تا استسقای آب رکناباد کوچ می کنم
به ِسّر نور قسم چیزی ست.
چنانکه ماه را هزار بار بوییدم.
گونه بر ردپای تو ساییدم
وآب از چشمه های شور نوشیدم
دهانم را کاباره ی هزار فرشته ی آوازخوان کردم.
با هزار عزرائیل سرمست رقصیدم.
تمام دیوانگان جهان را
تو را
و اقیانوس را که روح مرا بلعید
بلعیدم.
قطره
قطره
باریدم.
«من بی آوازم» را
از کوه
شنیدم
سیل شدم
بی رود رود
« مریم!
چقدر دوستت دارم» را
قشنگ تر از نوزاد
گریستم.
این قصه را تمام مادران شهر می دانند.
ترانه ام را تمام دیوانگان ایل می خوانند.
و تنها خدا می داند
چطور آنکه هزار و یک جن را به زنجیر کشیده است.
و اسم اعظم را به ایشان معرفی کرده است.
دیگر به دیدن جسمانی ی تواش نیازی نیست. (1)
به سِّر قفل قسم!
زیرا درون قلب من چیزی ست.
و در هرچیز شاه کلیدی هست؛
چنانکه چرخ می چرخد
وآن خیاط:
پیراهنی از باد.
ردایی از ترانه و نور.
تاج زرینی از کلمات.
و هشت ببر مازندران را نگهبان تو خواهم کرد
و از تو
- سیل زده-
برخواهم گشت.
در قباله ات بنویسم؟ عقاب های زرین کوهمرده (2)
پر بکشند
با شاه بلوط های وحشی.
حول حجله ات حصاری از چلچراغ.
کولی های گیتار به دست.
سوارهای برنو به دوش:
« های های!
گل گل قزل گلم!
گل شیدا بلبلم!» (3)
تمام قبیله ام شده ام
تا فریاد بکشم:
« داد!
از غم تنهایی!»
